Tuesday, July 14, 2009

از ميان خبرها - به حشره ای شک کن که در لباس من خزيده بود

عبدالجبار کاکایی از شاعرانی است که در تلویزیون زیاد می‌آمد و مجری بعضی از برنامه‌های تلویزیونی بود و در این انتخابات از موسوی حمایت کرده بود. کاکايی چند روز پيش نامه ای خطاب به پسرش نوشت با عنوان "برای پسرم که امروز بی‌گناه سیلی خورد". اين نامه در وبلاگ شخصی او با نام سالهای تاکنون منتشر شد:

این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .

Wednesday, July 08, 2009

اغتشاشگران و همجنسبازان از دريچه ی دوربين من - 25 خرداد 88

تهران - خيابان آزادی. تقاطع نواب. عصر دوشنبه 25 خرداد ماه 88. لحظه ای کوتاه و دريچه ای کوتاه از رود جاری ميليونها معترض آرام. روزی که باور کرديم تنها نيستيم




video

Tuesday, July 07, 2009

از ميان خبرها - عکسهايی از حماسه ی بازشماری آرا

شايد يکی از دلايلی که دامنه ی اعتراضات مردمی عليه نتايج انتخابات رياست جمهوری 1388 را دوچندان کرد، نحوه و شکل تقلب بود که توهين مستقيمی به شعور مردم تلقی گرديد. حتا شوی بازشماری آرا هم از دستپاچگی و شلختگی متقلبان و کودتاچيان در امان نماند و کار دست عکاس ايرنا داد! عکسهای جنجالی زير دستکار همين عکاس است که قرار بود گواهی بر سلامت انتخابات باشد ولی گويا سند اخراج عکاس بينوا شده.
به دسته های نو و تا نخورده آرا نگاه کنيد. همچنين صندوق رای شورای شهر ميان صندوقهای آراء رياست جمهوری.







Saturday, July 04, 2009

برگزيده ای از کاريکاتورهای مرتبط با حماسه ی 22 خرداد 88

Wednesday, July 01, 2009

ما لاشخوريم

يکروز عصر در تظاهرات خيابانی، يکی از مستخدمين اداره ای را ديدم که با موتور در خيابان چرخ می زد. شنيده بودم عصرها با موتور کار میکند. ظاهرش نه به سبزها می زد و نه به لباس شخصيها، ولی کنار جمعيت حرکت می کرد. به کناری کشيدمش و گفتم اينجا چه می کنی فلانی؟ کدام طرفی هستی؟

سرش را پايين انداخت و گفت: هيچ طرف. ما لاشخوريم مهندس! منتظريم به بانک يا فروشگاهی حمله بشه و يه چيزی هم گير ما بياد

روزشمار حماسه ی کشک و زرشک

  • روز انتخابات

  • انتخابات 22 خرداد ايران با شکوه فراوان و سلامت کامل برگذار گرديد. ملت سلحشور کرور کرور به صحنه آمدند تا مشت محکمی به دهان چند هزار نفر غربزده و همجنسباز بزنند که در روزهای قبل با برپايی کاروانهای سبز آرامش جامعه را بر هم زده بودند. متاسفانه در خلال اين انتخابات عده ای از اين اراذل و اوباش موفق شدند لابلای ملت ايران در اين رای گيری شرکت نمايند. عده ای از اين اراذل و اوباش هم در ساعات پايانی رای گيری در بعضی شعب تجمع کرده بودند و خواهان شرکت در انتخابات شده بودند ولی چون آراء اراذل و اوباش کلا مقبول نيست، تعرفه ها تمام شد و ساعت رای گيری تمديد نگرديد.


  • شنبه 23 خرداد

  • از نخستين ساعات بامداد 23 خرداد ماه اجانب و صهيونيستها اقدام به اختلال و قطع سيستم اس ام اس نمودند تا در رسيدن خبر اين حماسه ی بزرگ و اين پيروزی به امت حماسه ساز اشکال ايجاد شود. از صبح روز شنبه 23 خردادماه نيروی مظلوم انتظامی و سربازان گمنام امام زمان با دست خالی مقابل آشوبگران سازمان يافته و تا دندان مسلح در خيابانها ايستادند و از رای 24 ميليونی خود و ملت حماسه ساز دفاع کردند. ضمن اينکه بيگانگان برای مختل کردن ارتباط امت 24 ميليونی اقدام به قطع موبايلها نمودند.


  • يکشنبه 24 خرداد

  • روز يکشنبه 24 خرداد رئيس جمهور منتخب و محبوب در جمع امت چند ميليونی که بخاطر ساده زيستی با اتوبوس آمده بودند و بخاطر تواضع و قناعت همگی در ميدان ولی عصر جا شده بودند جشن پيروزی گرفتند و سخنرانی دشمن شکنی فرمودند و خس و خاشاک و همجنسبازان را از آشوبگری بر حذر داشتند. همچنين استکبار جهانی جهت تلخ کردن طعم پيروزی، پهنای باند اينترنتی را کاهش دادند و در دسترسی امت حماسه ساز به اينترنت فتنه آفرينی کردند.


  • دوشنبه 25 خرداد

  • روز دوشنبه 25 خرداد قريب به 2000 نفر از همجنسبازان و خس و خاشاک از ميدان امام حسين تا ميدان آزادی و خيابانهای اطراف ايستادند و چون به گفته ی رئيس جمهور منتخب و محبوب در ايران از اين موجودات بصورت نادر يافت می شود، امت ميليونی هم به خيابان آمدند و کنار ايستادند تا اين موجودات را تماشا کنند. ضمنا چند خار بزرگ بين خس و خاشاک حاضر شدند و آنها را به هيجان آوردند.


  • سه شنبه 26 خرداد

  • روز سه شنبه 26 خرداد آن 2000 نفر خس و خاشاک باز هم به خيابان ريختند و از ميدان ونک تا چهارراه پارک وی را پر کردند و بخش ديگری از امت ميليونی به تماشايشان آمدند. در اين مراسم امت ميليونی از کارکرد هوشيارانه و عادلانه و دلسوزانه ی صدا و سيما تقدير به عمل آوردند.


  • چهارشنبه 27 خرداد

  • روز چهارشنبه 27 خرداد آن 2000 نفر اراذل و اوباش از صبر انقلابی امت ميليونی استفاده نمودند و جلوی چشم امت حماسه ساز اينبار از ميدان 7 تير تا انقلاب را پر کردند.


  • پنجشنبه 28 خرداد

  • روز پنجشنبه 28 خرداد آن 2000 نفر خس و خاشاکِ پر رو از ميدان فردوسی تا ميدان توپخانه با توپ پر ايستادند و خشم انقلابی امت 24 ميليونی را به جوش آوردند.


  • جمعه 29 خرداد

  • روز جمعه 29 خرداد امت حماسه ساز حماسه ای نو در کردند و دانشگاه تهران و حتا درختان و جويهای اطراف را پر کردند. در اين مراسم باشکوه امت ميليونی تقاضای چيدن و جمع آوری و دور ريختن خس و خاشاک را نمودند که مورد موافقت واقع شد.


  • شنبه 30 خرداد

  • روز شنبه 30 خرداد عمليات چيدن و جمع آوری و دور ريختن خس و خاشاک با دست خالی و بدون دستکش آغاز شد. امت ميليونی به خيابانها ريختند. اراذل و اوباش با ديدن شکوه حرکت ميليونی امت، با باتوم و چوب و چماق بر سر خود کوفتند و با گاز اشک آور خود را خفه نمودند و در بعضی موارد با اسلحه به سر و سينه و قلب خود شليک کردند.

    روزهای بعد را ديگر از صدا و سيمای خدمتگزار يا روزنامه ی مردمی کيهان دنبال کنيد. گفته شده مغرضان و باقيمانده ی خس و خاشاک اين حماسه ی بزرگ را حماسه ی کشک و زرشک لقب داده اند و در احوال سلامت آن از کلمات شنيعی نظير تيفوس، وبا و بواسير استفاده نموده اند.


    Wednesday, June 24, 2009

    از ميان خبرها - تصوير يکی از اغتشاشگران



    اغتشاشگر، آشوبگر، خسارت زننده به اموال عمومی، مزدور بيگانه، فريب خورده از صهيونيسم بين الملل، ضايع کننده بيت المال، عامل انگليس، پول گرفته از عناصر معلوم الحال، خائن، ضد ولايت فقيه، منافق، محارب، کافر، بد! پفيوس! ديوس!





    رای من کو؟

    دخترکی دستبند سبز رنگش را از کيف کوچک آرايشش در آورد و دستش کرد و به جمع ما که در يک فرعی حرکت می کرديم پيوست. چند بار شعار مرگ بر ديکتاتور سر داد ولی جمع او را دعوت به سکوت کرد. کمی جلوتر قرار بود به مسير اصلی جمعيت ملحق شويم ولی راه جمعيتِ نه چندان پر تعداد ما بوسيله ی يک اسکادران موتور سوار سياه پوش باتوم به دست بريده شد و با حمله ی آنها همه شروع به فرار کردند.
    موفق به فرار شدم و مورد مهرورزی قرار نگرفتم، اما تصويری که از آن روز خوب يادم مانده زمانی ست که آن دختر در حين فرار دستبند سبز را از دستش درآورد و به جوی آب انداخت



    Tuesday, June 23, 2009

    سی خرداد 88 پشت پنجره ی يک کودک

    آن شنبه ی سياه 30 خرداد اين گفتگو را ميان دختر پنج ساله ای با مادرش شنيدم که از پنجره کوچه را نگاه می کردند:

    دختر: مامان! مگه مردم چيکار کردن که دارن کتک می خورن؟

    مادر: شلوغ کردن مامان

    دختر: مامان تو هم که دروغ می گی. اينا چون به موسوی رای دادن دارن کتک می خورن؟

    مادر: سسس! ساکت شو بچه

    Monday, June 08, 2009

    چند نفس پيش از پرتگاه. سقوط يا ترمز

    لحظاتی نفس گير را می گذرانيم. شايد نه آنها که با پرچمکها و نوارهای سبز موسوی و نه آنها که با عکسهای کريه احمدی نژاد و پرچمهای مثله شده ی ايران، شادمانانه در خيابانها بوق می زنند، ندانند بسوی چه آوردگاه تاريخی پيش می روند. پرتگاهی بسوی استبداد مطلقه و سرکوب و خفقان و دروغ يا فرصتی و تنفسی برای باز آزمودن يک تجربه و جلوگيری از سقوط محتوم.

    بيشتر آنها که چهار سال پيش در آزمونی آسانتر، اشتباهی تاريخی کردند و با تصور اينکه قهر با صندوقهای رای تغييری رو به جلو در وضع موجود خواهد داد يا اسکندری يا سيوشانسی را در خواهد رساند، امروز پشيمان و خجل بسوی آزمونی دشوارتر و مرگبارتر می روند. گوشمان هنوز از آن مباحث روشنفکرنمايان در رنج است. دوستانی که بدون شناخت و درک درست توده ها، گويا کشف بزرگی کرده بودند و متوجه شده بودند که اين قانون اساسی ايراد دارد و از دل آن آزادی بيرون نمی آيد! اما فراموش کرده بودند که اين مسئله، مسئله ی عوام نيست. از ياد برده بودند که تفاوت اصلاحات و انقلاب چيست. نمی دانستند که قهر با صندوق، می تواند طومار همين مختصر جمهوريت و منفذ حکومت را در هم پيچد.

    جمهوريتی که در اين چهار سال به سختی زير ضرب رفت و به لطف بعضی تضادهای درونی کانونهای قدرت بجا ماند، اما هيچ تضمينی نيست که در پس اين واپسين روزها و با وقايع رخداده ی اخير چيزی از آن بجا ماند.

    متحجران در اين روزها نشان داده اند که به هر قيمتی که شده می خواهند بر اريکه باقی بمانند. با عوامفريبی و قربانی کردن هر چيز ممکن. روزهای سياهی در پيش است. روزهای سياهتری در پيش است. تنها روزنه ی اميد خالی نکردن خيابانها و صندوقهاست از آراء سبز. گويا شيخ اصلاحات خطر را بدرستی درک نمی کند که هنوز در ميدان مانده. با همه ی وجود اميدوارم در روزهای واپسين او با کنار رفتن به نفع موسوی جلوی شکستن آراء اصلاح طلبان را بگيرد که اين تنها راه بقاست.

    در اين لحظات مسئله مسئله ی بقاست. پس به موسوی رای می دهم. نه برای اينکه به او اعتقاد دارم. نه برای اينکه دهه ی شصت را از ياد برده ام. نه برای اينکه به قانون اساسی اعتقاد دارم. برای اينکه بمانم.

    Thursday, December 11, 2008

    از ديوارنويسيهای يک ديوانه - بهترين مواجهه با مرگ يک لبخند است

    بهترين شکل مواجهه با مرگ يک لبخند است. آنرا از دست مده


    آنگونه زيست کن که هر زمان در هر کنجی ناغافل با مرگ روبرو شدی، بتوانی لبخند بزنی


    کار جهان و جمله جهانيان هيچ در هيچ است

    Monday, July 21, 2008

    دل پيچه

    دلم از پيچش زلف تو به پيچش افتد! از آن شعر همين مصرع نخست از اولين بيت آن به خاطرم مانده. چيزی که خوب به ياد می آورم اين است که در تمامی ابيات آن شعر کذا پيچش تکرار و تکرار می شد. اکنون که خاطره ی آن شعر و سراينده ی آن چون مه و باد در ذهنم عبور می کند دوست داشتم بقيه ی ابيات آن به يادم می آمد و يا سراينده ی آنرا در صورت زنده بودن می يافتم. زمان جنگ بود و او که معلم عربی دوره ی راهنمايی ما بود، چند هفته يکبار مدرسه و تدريس را ترک می کرد و به جبهه می رفت. خلق و خوی بخصوصی داشت. می گفتند در جبهه دچار موج انفجار شده و معروف بود به بسيجی موجی! آخرين چيزی که از او به ياد می آورم اين است که يکی از دفعاتی که به جبهه رفت و يکماه برنگشت، مدرسه تحت فشار والدين، معلم ديگری برايمان دست و پا کرد و او را ديگر نديديم.

    البته مشکل والدين تنها نقصان درس و غيبت طولانی استاد نبود، بلکه دست بِزن استاد بود. معمولا يک ساعت و ربع از کلاس را به خاطرات جنگ و خواندن سرود "اين پيروزی" يا "نوای جبهه ی حق" تخصيص می داد و يک ربع مابقی را از روی درس جديد می خواند. هر از گاهی بچه ها را به صف می کرد و از درسِ نداده می پرسيد. بعد با لبخند به نابلدين نزديک می شد و با چند فقره کشيده ی افسری آنها را مورد تفقد قرار می داد! متمولين کلاس همگی برای پرهيز از نوش جان کردن کشيده ی اقسری به معلم خصوصی پناهنده شده بودند و غير متمولين زبل با فرا گرفتن سرودها و نوحه های جنگ و همخوانی با استاد بعضا از کشيده می رهيدند. اما اقليتی (که اين حقير نيز از زمره ی آنها بودم) که نه از تمول پدر بهره ای برده بودند و نه از فنون خايه مالیِ آهنگين، متناوبا مورد تفقد قرار می گرفتند. بماند که آن همسرايان وحدت همگی با حنجره های بی اعتقادی اکنون تجار و کاسبان موفقی هستند و بعضی اکنون در بلاد کفر مشغول کسب و کارند و برخی در وطن عزيز درگير ساخت و ساز! می خواندند "اين پيروزی، خجسته باد اين پيروزی" يا می خواندند "نوای جبهه ی حق شورشی افکنده در جانم! بسوی گلشن حسينی می روم. به فرمان امام خمينی می روم" و او رفت، اما آنها نرفتند!

    سرزمين عجيبی ست ايران. شعر فارغ از ايدئولوژی در تار و پود مردمان جای گرفته. همچون ديوان حافظ روی طاقچه ها و فال حافظ در چهارراهها و حماسه های شاهنامه بر زبان نقالها. در عين حال همه چيز سرشار از تناقض است! گويا ايران سرزمين زيست تناقضات کنار هم است. يادم است آن شعر منسوب به آقای خمينی که می گفت "من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم" ورد زبان استاد بود. يکروز هم استاد آمد و با ناز و حجب و حيای شاعرانه شعر خودش را برايمان خواند! ولی من آن موقع نفهميدم که چگونه می شود لطافت شعر و خشونت زدن و کشتن انسانها کنار هم جمع شود. اکنون هم نمی فهمم، اما پذيرفته ام که گويا می شود!

    و او می خواند دلم از پيچش زلف تو به پيچش افتد! و من به ياد می آورم و دلپيچه می گيرم.

    Monday, April 21, 2008

    از مطالب ديگران - شکست سکوت از عبدالله رمضان زاده

    عبدالله رمضان زاده قائم مقام کنونی جبهه مشارکت و سخنگوی دولت خاتمی، طی يک سخنرانی در جمع اصلاح طلبان مشهد مطالبی ايراد کرد که گزيده هايی از آنرا در سه محور در اين بخش نقل می کنم


    يک - اوضاع اقتصادی و عوامفريبی

    درسه سالی که از دولت نهم می گذرد و مجلس و دولت در اختیار اصولگرایان بوده است درآمد نفتی کشور به 192 تا180 میلیارد دلار رسید. یعنی بیش از همه آنچه که در دوران آقای خاتمی بوده است. اما نتیجه این شده است که آقای رئیس جمهور می گوید ما انتظار تورم 70 درصدی داشتیم اما خیلی خوب شد که تورم را به 20 درصد رساندیم.
    زمانی که آقایان دولت را تحویل گرفتند درحساب ذخیره ارزی 10 میلیارد دلار بود و طبق برنامه چهارم و قانون بودجه سنواتی از درآمد نفت بخشی صرف هزینه های جاری و باقی مانده آن وارد حساب ذخیره ارزی می شود که آقایان می گویند 110 میلیارد دلار هزینه کردیم. نمی گویند 70 ملیارد دلار باقی مانده چه شده است.
    آقای رییس جمهورگفتند که قطعنامه های سازمان ملل ورق پاره ای بیش نیست و تاثیری ندارد و چند بارهم سخنرانی کردند. اما امروز می گویند که دشمنان فشار می آورد و می خواهند تورم 70 درصدی به مردم تحمیل کنند. مگر با ورق پاره تورم 70 درصدی ایجاد می شود؟
    به مردم وعده توخالی می دهند. آغازنصب6هزارسانتریفیوژ را خبرخوش هسته ای اعلام می کنند در صورتیکه معلوم نیست چند سال طول خواهید کشید. حال اینکه فقط برای این که بتوانیم سوخت نیروگاه بوشهر را تامین کنیم حدود 150 تا 200 هزار سانتریفیوژ لازم است. حقیقت اینست که از روزی که دولت نهم سر کار آمده است تا به امروز توانسته حدود 1200 سانتریفیوژ تولید کند.

    رئیس جمهور می گوید غیر ازمن همه بد هستند. من گفتم اقتصاد، واردات و مسکن را درست کنید نتوانستند. روسای بانکها بدهستند و همه بد هستند غیر ازایشان .
    در اول دولت آقای خاتمی 19 میلیون ایرانی از گاز شهری استفاده می کردند که درهشت سال دولت اصلاحات به 39.5 میلیون نفر رسید. چرا که پروژه عظیم پارس جنوبی وعسلویه انجام شد و ما توانستیم در سایه یک سیاست خارجی مدبرانه امکانات بین المللی را نیز فراهم کنیم. زمانی که دولت را تحویل دادیم گفتیم 5 فاز را شروع کردیم که سه فاز را به بهره برداری رسانده و شما می توانید تا سال 1390 تعداد این فازها را با توجه به فراهم بودن امکانات، به 20 فازافزایش دهید که اگراین کار صورت گیرد می توانیم به اندازه درآمد نفتی کشور از گاز و پتروشیمی نیز درآمد داشته باشیم. با وجود این که ‌آن زمان قیمت نفت خیلی پایین بود.
    د رنتیجه این ورق پاره هایی که نتیجه سیاست خارجی ماجراجویانه آقایان می باشد، کشور با تحریم روبرو شده و شرکت های خارجی نیز پروژه را ترک کرده و نتیجه آن در زندگی مردم همان چیزی شد که زمستان سال گذشته شاهد آن بودیم، اما گفتند که تقصیرترکمنستان بوده است.
    آقایان واقعا مردم را عوام فرض کرده اند. این که شما بگوئید یک بانک وضعیت مسکن را این طور کرده است جز عوام فریبی چیست؟ چرا که تمام اقتصاد دانان دنیا حتی اگر از دکتر خوش چهره که تبلیغات اقتصادی ستاد آقای احمدی نژاد را برعهده داشت بپرسید، می گویند سیاست اشتباهی که آقای رییس جمهور با دادن وام به وجودآورد نتیجه اش غیراز این نمی شد که شده، چرا که علم اقتصاد با ریاضی سر و کار دارد و دو دو تا جواب می دهد، اما متاسفانه اینها با علم هم در ستیزند. هر کسی که نقدینگی را به جامعه ترزیق کرده منافعی از این کار داشته است.


    دو - انتخابات اخير مجلس

    کسانی که ادعا می کنند مردم از اصلاح طلبان روی گردان شده اند، یک انتخابات آزاد برگزار کنند، نیروهای اصلاح طلب را هم رد صلاحیت نکنید، صدا و سیما هم ارزانی خودتان باشد، فقط به ما دو تا روزنامه بدهند تا ما با آن حرف هایمان را بزنیم. بعد ببینیم مردم به چه کسی رای می دهند ؟! ببینیم مشارکت مردم به بالای 60 درصد می رسد یا نه، تا نیازی نباشد به دروغ بگوئید که 60 درصد مردم رای داده اند.
    اگرمردم از ما روی گردانند پس چرا شما ترسیده اید و لیست صندوق ها را بیرون نمی دهید؟ چرا پلاکاردهای ما را پاره می کنید؟ چرا نمی گذارید مردم خودشان تکلیف شان را با ما روشن می کنند؟ انتخابات آزاد نشان می دهد که چه کسی ازچه کسی روی گردان است.
    زمانی که فضای بازانتخاباتی وجود داشت، نفراول تهران 2 میلیون و 400 هزار رای آورد. اما درانتخاباتی که به تعبیر آقایان پر شور بوده، نفر اول تهران 870 هزاررای آورده است.
    ما برای اینکه خطرامنیتی را نیز از کشور رفع کنیم باید مردم را به پای صندوق های رای بیاوریم، چرا که این دولت نمی خواهد مردم پای صندوق ها بیایند ونتیجه اش این شده است که فقط در یک نقطه از ایران ارزانی است و آن هم محله آقای رئیس جمهوراست.


    سه - سياست خارجی و دريای خزر

    دریای خزر در طول تاریخ متعلق به ایران بود و در سال 1921 که شوروی دومین قدرت دنیا بود قراداد داشتیم که این دریا بین ما و شوروی مشاع باشد. اما بعد از فروپاشی شوروی اختلافاتی پیش آمد که سهم ایران باید همان میزانی باشد که در قرارداد آمده است که براین اساس با کشور های حاشیه دریا اختلاف نظرهایی داشتیم. اما حالا در دولت نهم فردی که مسئول حمایت از تمامیت ارضی کشور در مجامع بین المللی است می گوید که سهم ایران نباید بیشتر از 11 درصد باشد. به من بگوئید وطن فروشی بیشتر از این هم می شود؟ آنوقت، هیئت های اجرایی اعلام می کنند که دلیل رد صلاحیت کاندیدای اصلاح طلب نوشتن نامه و انتقاد از سیاست های دولت در قبال سهم دریای خزر و در آمدهای نفتی بوده است.


    بازگشت به آرشيو مطالب ديگران

    Wednesday, April 09, 2008

    از مطالب ديگران - ترکيب شيميايی عشق

    مقدمه ی تک جمله ای سولاخبان: شمشيرهای آخته را در نيام فرو بريد! اين مطلب تنها نقل قول يک گزارش علمی است نه يک مقاله ی تهاجمی يا ارزشگرا.


    مطالعه ای که در آمريکا انجام شده نشان می دهد که عشق مثل مواد مخدر اعتياد می آورد. به گزارش سلامت نیوز به نقل از بی بی سی ، تيمی در دانشگاه ايالتی فلوريدا دريافت که ترکيب های شيميايی موجود در مغز که مسئول اعتياد هستند در عشق نيز نقش بازی می کنند.
    پژوهشگران گفتند که پيک شيميايی موسوم به دوپامين، که مرکز پاداش مغز را تحريک می کند، باعث می شود موش های نر صحرايی تنها يک جفت داشته باشند .

    محققان در نشريه "نيچر نوروساينس" می نويسند که موش های صحرايی به خاطر ايجاد پيوندهای پايدار معروف هستند . دوپامين نقشی کليدی در جذب مردم به چيزهای لذت بخش مانند غذاهای خوب بازی می کند . اين ماده همچنين
    باعث می شود فرد معتاد نتواند از هروئين يا کوکائين پرهيز کند.
    تيم محققان تصميم گرفت موش های صحرائی را مطالعه کند چون اين موجود بيش از هر حيوان ديگری در بروز نشانه های عشق به انسان شباهت دارد . نر و ماده اين حيوان تنها پس از يک بار جفتگيری با هم پيوند دائمی برقرار می کنند.
    محققان دريافتند که پس از جفتگيری، دوپامين در مغز موش نر ترشح کرد و ناحيه ای موسوم به "نوکليوس اکامبنس" که در مغز انسان نيز وجود دارد را تحت تاثير قرار داد.
    اين تيم سپس فعاليت پروتئينی را که با ترشح دوپامين در مغز موش فعال می شود مسدود کرد آنها دريافتند که با اين کار موش نر ميل قوی خود برای ترجيح دادن جفت خود بر ساير موش های ماده را از دست می دهد . برندون آراگونا، سرپرست اين تحقيقات گفت که هرچند انسان ها متفاوت هستند اما سازوکار زيربنايی اين حالت در انسان مشابه موش صحرايی خواهد بود.
    کالين ويلسون، از انجمن روانشناسی بريتانيا، گفت: "عشق احساسی پيچيده است. بدون شک تغييراتی در سطح فيزيولوژی عصبی روی می دهد، اما مساله تنها به يک ماده شيميايی خلاصه نمی شود.


    بازگشت به آرشيو مطالب ديگران

    Wednesday, March 19, 2008

    از ديوارنويسيهای يک ديوانه - بدان و برو

    سکوت کمترين جزای دانستن است. بدان و برو


    Sunday, February 10, 2008

    از ميان خبرها - لپهای گل انداخته و سرهای تراشيده

    اين روزها اگر اندوه و آه رخدادهای تلخ و پياپی لحظه ای رهايمان کند، در ميان خبرها اظهار نظرها و اتفاقات مفرحی می شود ديد.

    يک - علی اشراقی نوه ی دختری آقای خمينی نيز از سوی شورای نگهبان رد صلاحيت شد! ايشان همان کودک مورد علاقه ی آقای خمينی بود که در بيشتر سخنرانيهای زمان جنگ در حسينيه جماران کنار آقا حضور داشت و چهره اش برای بيشتر بينندگان بيگانه نيست. علی اشراقی اظهار داشته در تحقيقات محلی در مورد ايشان از همسايگان سوالات تاسف باری پرسيده شده، نظير: آيا نماز می خواند؟ آيا روزه می گيرد؟ همسرش حجاب اسلامی را رعايت می کند؟ صورتش را اصلاح می کند؟ کت و شلوار می پوشد؟ سيگار می کشد؟! چه ماشينی سوار می شود؟

    سوال آخر البته گويا از همه مهمتر است! در نظر بگيريد ايشان بخاطر سوار شدن مثلا هيوندا بجای سمند رد صلاحيت شود

    دو - سيد حسن خمينی نوه ی آقای خمينی در ديدار با اعضای جبهه ی مشارکت ضمن ابراز تاسف از رد صلاحيتها گفت: اين تيغ تنها سر شما را نتراشيده بلکه بسياری از دوستان را در همه ی گروههای جامعه مشمول لطف خود قرار داده!

    بسيار تعبير دلچسبی بود! گويا شورای دلاکين زين پس مسئول کله ی ثبت نام کنندگان خواهد بود

    سه - سايت نوسازی از هواداران رئيس جمهور در مطلبی با تيتر "راز لپهای گل انداخته سيد حسن خمينی" آورده: جناب آقای سيد حسن خمينی، شايد ما نيز اگر در زمان دولت اصلاحات قدرت آن را داشتيم که برايمان يک ماشين ب ام و هشتاد ميليونی خريداری شود و از هوای بالای شهر تهران تنفس می نموديم و سونای بخارمان ترک نمی شد توفيق آنرا می داشتيم که با لپهای گل انداخته درد مستضعفين و محرومين را رصد کنيم.

    اين سوسياليسم پامناری هم گويا بجای آنکه بخواهد شرايط تنفسی خود را بهبود بخشد خرخره ی نفسکشان را هدف گرفته تا با عطر عرق پا سوسياليسم تنفسی را محقق کند! نه برادر دلسوخته! اگر واقعا دلتان سوخته، توليد و توزيع ثروت کنيد نه توزيع فقر


    بازگشت به آرشيو موضوعات روز

    Saturday, October 20, 2007

    فاجعه ذاتا فاجعه نيست

    فاجعه از آن رو فاجعه است که در لحظه اتفاق می افتد. آنچه فاجعه می دانيم اگر نرم نرم و در زمان اتفاق بيفتد، فاجعه نيست و عادی محسوب می شود. پس فاجعه بودن فاجعه از آن روست که در يک لحظه اتفاق می افتد.
    مردن چند هزار انسان در يک زلزله فاجعه است ولی مردن چند ده هزار انسان در سوانح رانندگی در طول سال فاجعه به حساب نمی آيد. پس در اين مثال، مردن ذاتا فاجعه نيست. بسياری اتفاقات و وضعيتها در زندگی ما اگر ناگهان اتفاق می افتادند، فاجعه محسوب می شدند، ولی چون نرم نرم اتفاق افتاده اند فاجعه ديده نمی شوند.
    در سال 1378 اگر يک شب اعلام می شد که از فردا هيچ روزنامه ی اصلاح طلبی حق انتشار ندارد و با بد حجابی مبارزه خيابانی می شود و بنزين سهميه بندی می شود و اساتيد تصفيه می شوند و عده ای آويخته می شوند و ... فکر می کرديم کابوس ديده ايم و صبح روز بعد در شهرها آجر روی آجر بند نمی شد، ولی همه ی اينها در هشت سال نرم نرم اتفاق افتاد و از اين پس هم اتفاق می افتد. فاجعه وقتی کند اتفاق بيفتد، به آن عادت می کنيم و انگار ديگر فاجعه نيست

    Sunday, October 14, 2007

    روزی، روزگاری، مسئله ای

    مسئله ای داشت که نمی توانست حل کند. ته دلش می دانست که نمی تواند حل کند و اين حل نکردن بنظرش حقارت بار و پيش پا افتاده می نمود. برای اينکه به آن مشکل فکر نکند مشکلات جديد و زياد برای خودش تراشيد و اطرافش پر شد از مسئله و شد يک کلاف سر در گم. آنچنان که پس از مدتی، ديگر فراموش کرد مسئله ی اول چه بود.
    او ماند و کوهی از مسئله، ولی راضی بود. چون آن مسئله ی پيش پا افتاده و حقير که کماکان حضور داشت، ميان مسائل ديگر گم بود و کمتر به چشم می آمد و حس حقارت به او نمی داد

    Saturday, October 13, 2007

    می خواست کاری کنه، ولی نگذاشتن

    يادم هست پيش از آن سوم تيرماه سياه، خيلی تقلا کرديم که قاطبه ی اطرافيان و مردم دور و نزديک را به رای دادن بکشانيم. دختری با مانتوی تنگ و کوتاه می گفت من رای نمی دم. چه فرقی می کنه؟ هرکی بياد همينه. مرد ميانسالی که هر روز عصر با سگش از خيابان ما می گذشت، می گفت چرا رای بدم؟ از قبل انتخاب شده کی بياد. جوانکی عينکش را بر می داشت و با ژستی که انگار ده سال (!) در جنگلهای سياهکل چريکی می کرده و اکنون چريک بازنشسته است، می گفت: رای شما يعنی تاييد وضع موجود. بايد تحريم کرد. يک خانم متمول با آرايش غليظ می گفت: من به شهردار فعلی رای می دم، چون مرد عمله. ببين اتوبانا چه خوب شده. من کمتر تو ترافيک می مونم. منظورش البته کاشتن بشکه های خيارشور و ايجاد دور برگردانهای اتوبانهای تهران بود. در اين بين وضع آبدارچی اداره ی ما فرق می کرد.
    به لطف چای و سيگاری که در فاصله ی کار با استاد آبدارچی می زديم و به عادت ايرانی بذله گويی می کرديم، رفاقتی حاصل شده بود. طفلک، صبح الاطلوع از جاده ساوه می آمد و پس از کار در اداره، تا شب در شرکتی کار می کرد و شب هم جنازه وار بر می گشت جاده ساوه. او می گفت اين يکی آخوند نيست! از خودمونه! بچه ی پايينه. می خواد جلوی فساد و رشوه رو بگيره. يادم هست وقتی گفتند پول نفت را قرارست بياورند سر سفره، نيشش باز شده بود. سفره اش را رنگين و چرب می ديد و اميدوار بود ديگر ماهی يک بار نباشد که رنگ مرغ می بيند. می خواست خرج تحصيلات دانشگاهی يگانه دخترش را تامين کند.
    گذشت و ناباورانه فاجعه را تاب آورديم و آنچه می هراسيديم، شد. در ابتدا، آبدارچی و هم محله ايهايش حسابی سوم تير را جشن گرفتند و به استقبال بهشت موعود تاختند. چيزی نگذشت که شادمانه جزء اولين گروه به استقبال وام مسکنش رفت، ولی خانه گران شده بود و کماکان نمی توانست صاحبخانه شود.

    کمی بعد اضافه کارش قطع شد ولی اجاره خانه اش گران شده بود. اکنون دخترش از ادامه تحصيل باز مانده و آبدارچی نگونسار دربدر برايش دنبال يک شوهر می گردد، بلکه يک نانخور کم شود. اکنون ماهی يکبار هم رنگ مرغ نمی بيند، ولی به انرژی هسته ای اعتقاد عجيبی پيدا کرده و مشتاقانه فکر می کند با داشتن انرژی هسته ای مشکلاتش حل می شود. اما بشنويد از بقيه:

    آن دخترک با مانتوی کوتاه و تنگ چند بار مورد تذکر قرار گرفت و يکبار هم کتک خورد. اکنون يا مانتوی بلند می پوشد و يا با هراس به خيابان می رود. آن مرد که با سگش از خيابان رد می شد، اکنون تنها رد می شود و سگش را مخفيانه در حياط می گرداند. آن روشنفکر عصبانی هم هنوز با عينکش بازی می کند و و اخيرا به فرنگ مهاجرت کرده و از آنجا تز نافرمانی مدنی می دهد. آن خانم متمول هم ديگر رانندگی نمی کند و آرايش نمی کند و با آژانس طی طريق می کند. همگی آنها در فحاشی به وضع موجود مشترکند. اما اين آبدارچی ما هنوز وقتی صحبت آن روزها می شود با دلبستگی خاصش به شهردار سابق سرش را پايين می اندازد و همان جمله را می گويد که گويا قرارست دهه ها در اين کشور تکرار و بازتوليد شود: می خواست کاری کنه، ولی نگذاشتن



    Saturday, August 11, 2007

    طنز - يک داستان محلی

    در ايام پايانی سال، يکی از سنتهايی که در بعضی نقاط ايران اجرا می شده فال گوش ايستادن بوده. نقل شده که پيرزنی در اين ايام فرخنده دل را جلا داده و نيت کرده بوده و پشت ديواری ايستاده بوده تا اولين کلام را که شنيد، گشايش کار برايش حاصل گردد و پاسخ نيّتش را در آن کلام بگيرد.
    در همين حال جوانکی در کوچه اين شعر را به زبان محلی زمزمه می کند که فارغ از ترجمه است:

    دو چشمونت مثال گربه مونا
    قد و بالاتو موش مرده مونا
    لب و دندون نحسی که تو داری
    مثال خرک جو خورده مونا

    پيرزن هم با قيافه ای که می توانيد مجسم کنيد از پشت ديوار بيرون پريده و به جوانک گستاخ می گويد: اين چه شعری بود خواندی ای ..ون پاره مادر! نيت کرده بودم

    Friday, August 10, 2007

    از ديوارنويسيهای يک ديوانه - پروانه ها همه کرم بوده اند

    هيچ پروانه ای پروانه زاده نشده. پروانه ها همه کرم بوده اند

    Monday, August 06, 2007

    از ديوارنويسيهای يک ديوانه - حماقت نوع بخصوصی از خرد است

    حماقت عنصری مستقل و سرشتی جدا از خرد نيست. حماقت نوع بخصوصی از خرد است

    Friday, July 27, 2007

    تلفن همراه، همراه که؟

    اين روزها اگر در يک مکان عمومی و حالتی خاص (در نظر بگيريد صف دوشاخه شده ی در حال دعوای بانک، نصف صندلی جلوی تاکسی در حال ويراژ، مطب دکتر متخصص گوارش در حال معاينه ی مقعد، کابين خلای ميدان ونک، ...) صدای ملودی بی مناسبتی نواخته شود و رشته ی افکار را پاره کند، بلافاصله در ذهن يا عين به اموات مخترع اين اسباب بازی جيبی، -موبايل- کيلومترها ليچار آبدار نثار می کنيم و شخص خاطی را چپ چپ نگاه می کنيم.
    چپ چپ نگاه کردن هم که معمولا افاقه نمی کند و کسانی در بی مناسبت ترين موقعيتها، چربترين مسائل عاطفی (بخوانيد قهر و ناز و قربان-صدقه و عشوه ی شتری) و کاريشان (بخوانيد چک برگشتی و طنازی بدهکاری و عصبيت طلبکاری و مشت و مال رئيس و توپ و تشر کارمند) را در کوچه و خيابان فرياد می زنند.
    نگارنده ی اين سطور فارغ از آن ليچارهای آبدار که گاه از خودش هم صادر می شود، ارادت خاصی به اين موهبت تکنولوژيک دارد.
    موبايل يکی از هدايای تکنولوژی به اردوگاه نيمه ويران نسل جديد جامعه ی ما در نبرد نابرابر با جامعه سنتی بود. موبايل چون نبردافزاری غير مستقيم برای ما، خزنده آمد و قاهرانه قيلوله ی سنت گرايان را آشفته کرد و روابط اجتماعی را دگرگون کرد. ارزان شدن و همه گير شدن اين هديه رمز موفقيت آن بود. چرت نزنيد و به عقب نگاه کنيد! واقعا روابط اجتماعی را دگرگون کرد.
    ستون فقرات سنت در جامعه ی ما بر کوچکترين واحد اجتماعی يعنی خانواده تکيه دارد. تفکر صاحب قدرت در جامعه، تفکر پير و لخت است که در بيشتر خانواده ها اقلا يک پايگاه کليدی دارد. آن پايگاه صاحب قدرت، اراده اش را در همه چيز اعمال می کند و بطور اخص در روابط اجتماعی تک تک اعضاء و بدين گونه می فرمايد و منع می کند و مسير تايين می کند. موبايل روی اين نقطه انگشت گذاشت.
    ابزارهای کلاسيک کنترل ديگر کارآمد نبود! قدرقدرت سبيل کلفت خانواده ديگر نمی توانست چون شير ژيان شمشير به دست بالای سر تلفن بايستد و مکالمات و شجره نامه ی تماس گيرنده و مورد تماس را وارسی کند. در اين ميان کامپيوتر و اينترنت هم هدايای ديگری بودند که حلقه ی نبرد افزارها را تکميل کردند. ابزارهايی که برای طرف مخاصم بيگانه و نا آشنا بود. اينگونه است که ديگر در پشت بامها و خلاها و باغچه های خانه ها صدای عشاق نورسيده را در حال گپ زدن می شنويم. شبها بيخ گوش قدرقدرت اخته شده همين عشاق با داعيه ی کار با کامپيوتر، ساعتها چَت می کنند! به قول آن ضرب المثل قديميمان ديگر موش از بعضی نواحی اين قدرقدرتها بلغور می کشد. اين آن معامله ی شيرينی ست که تکنولوژی بصورت زير جلی با قدرتهای پوشالی و پوسيده می کند و در راستای همان مفهوم اصلاحات از پايين است.
    بازگرديم به صف دو شاخه شده ی در حال دعوای بانک و موبايلی که به ناگاه در جيب کسی باباکرم می زند! اين فقره ديگر اجتناب ناپذيرست. هر چيز وارداتی به يک فرهنگ، تغيير می کند و تراش می خورد و خودی می شود! نگارنده کماکان معتقدست به ليچار آبدارش می ارزد.

    تلفن همراه، همراه ماست نه همراه غير. اعتراض ما به "ما"ست نه به تلفن همراه!


    بازگشت به آرشيو يادداشتها

    Thursday, July 12, 2007

    از ديوارنويسيهای يک ديوانه - چرک هميشه زير ناخن جمع می شود

    چرک هميشه زير ناخن جمع می شود
    ظاهر دست ممکن است تميز باشد، اما چرک هميشه زير ناخن جمع می شود. در گوشه ها. جاهايی که کمتر در ديد و دم دست باشد. ولی لقمه را که با آن دست بالا بری، چرک از زير ناخن در می آيد و مزه مزه اش می کنی.
    دستهای آلوده را که می خواهی بشناسی، به ناخنهايش نگاه کن. آلودگيها گوشه ها انبار می شوند. وارد يک محوطه ی ظاهرا تميز که شدی، اول گوشه هايش را بکاو!

    Thursday, June 28, 2007

    سرمايه داری، پرورشگاه گرگ

    نظام و منش سرمايه داری گرگ پرور است. ذات گرگ دريدن و پاره کردن و گاز گرفتن است. گاز پديده ای ست که در فاصله ی نزديک اتفاق می افتد. مثل فاصله ی دندان و گوشت. انسان فشرده در سرمايه داری گرگ می شود. به مجرد گرگ شدن از نزديکترين فاصله گاز می گيرد. چه فاصله ای نزديکتر از برادر و خواهر و رفيق. گرگ شدن چون دراکولا شدن است انگار. با هر گازی که گرفته می شود، انسانی ديگر گرگ می شود. آن سم هولناک در بزاق هر گرگ آماده ی ترشح و مسموم کردن است.
    راه انسان، برای انسان ماندن در نظام سرمايه داری راهی ست بس دشوار. گزيده شدن و گزيده شدن و مرهم گذاشتن پی در پی ونبرد دائمی با درد و سم گرگ زدگی. آنکه يافت می نشود، آنم آرزوست...